Logo

کتابگزاری

 

 

«چرا؟ آخرچرا؟»

 

 

کهن دیارا
خاطرات فرح پهلوی
نشر فرزاد اسپانیا 2004

 

 

کهن دیارا

کهن دیارا، دیار یارا، دل از تو کندم، ولی ندانم

که گر گریزم، کجا گریزم

وگر بمانم، کجا بمانم؟

نادر نادرپور

 

اگر از غلطهای چاپی و واژه های نامأنوس مانند «قصور» یعنی «قصرها» چشم بپوشیم، باز هم اشتباهات تقویمی و تاریخی در این کتاب کم نیست. برای نمونه در روزهای اول انقلاب چریکهای فدایی  به سفارت آمریکا حمله کردند و نه «پاسداران» که در آن زمان هنوز وجود نداشتند. و یا شمار  کشته شدگان 17 شهریور در میدان ژاله در این کتاب بیشتر از آماریست که عمادالدین باقی یکی از «محققان» جمهوری اسلامی اعلام کرده است! سنجیده این میبود که متن این کتاب با دقت بیشتری مورد ویرایش حتا چند نفر از هر نظر قرار میگرفت تا مبادا احتمالا بی اطلاعی و حتا «چاپلوسی» و «فرصت طلبی» سبب نگفتن حقیقت و واقعیت در ویراستاری شود! که اگر چنین باشد، باید سخن کانت را تکرار کرد که: خداوند ما را از شرّ دوستانمان حفظ نماید!

از برخی توضیحات و شیوه بیان پیداست که این کتاب که در اصل به زبان فرانسه نوشته شده و بلافاصله به زبانهای دیگر ترجمه شد، برای خارجیان است. ولی کاش شهبانو خاطراتی برای ایرانیان مینوشت. قطعا ایرانیان بسیاری با کنجکاوی این کتاب را خواهند خواند و عکسهای آن را با احساسات متناقض تماشا خواهند کرد. ولی خوب میبود که بر روی «مخاطب» دقت بیشتری صورت میگرفت. ملکه سابق ایران یک فرد معمولی یا سیاستمدار و فعال سیاسی و زندانی سابق  نیست که قلم بر روی کاغذ بگذارد و «خاطرات» بنویسد. حتا آنان نیز به هر دلیلی «همه چیز» را نمی گویند و آدم را به یاد نورالدین کیانوری دبیر اول حزب توده می اندازند که در خاطراتش وقتی تناقض «خاطرات» دیگران را با سخنان وی یادآوری کردند، گفت: «من فقط به خاطرات خودم اعتماد دارم»!

 

از کودکی تا شهبانویی

خاطرات با روز 26 دیماه 1357، روزی که محمدرضا شاه پهلوی و همسرش ایران را ترک گفتند آغاز میشود. پادشاه پس از خداحافظی از اطرافیان که «بسیاری از آنها در حال گریه از او خواستند که در مملکت بماند و آنها را رها  نکند» و «یکی از افسران گارد» شاهنشاهی که «خود را به پای او انداخت و استدعا کرد که ایران را ترک نکند» و دیگر افسران که «به نوبه خود از او خواستند در مملکت بماند» سوار هواپیما شد. خود پشت فرمان نشست و «در تمام مدتی که بر فراز خاک ایران پرواز» میکردند، هواپیما را هدایت کرد.

کتاب در پنج بخش ادامه می یابد. بخش اول شامل پنج فصل و بخش دوم شامل ده فصل است. در بخش اول با دوران کودکی و نوجوانی فرح پهلوی آشنا میشویم. در می یابیم که مادر اهل گیلان و پدر آذربایجانی بود. اتفاقا گیلان و آذربایجان هر دو دستخوش آشوبهای کمونیستی در اوایل سده خورشیدی گشتند. اعلام جمهوری سوسیالیستی در گیلان مادر را در کودکی به تهران کشاند و حدود بیست سال بعد در آشوبهای فرقه دموکرات در آذربایجان فرح کوچک شاهد پریشانی خانواده پدر شد: «من کمونیستها را دوست نداشتم. از آنها میترسیدم چرا که مخالف پادشاه بودند. هنوز برای تجزیه و تحلیل سیاسی آمادگی نداشتم ولی از دید والدینم که عمیقا طرفدار پادشاهی بودند، حزب توده حزبی بود که به ایران خیانت میکرد، شرّ مطلق بود و بخشی از سرزمین ما را به کشوری خارجی میداد».

در دوران مبارزات ملی شدن نفت، فرح دوران نوجوانی را پشت سر می نهاد: «من نیز خود را عمیقا سلطنت طلب و ملی گرا احساس میکردم. چرا؟ طبعا به خاطر تربیت خانوادگی و نیز اثری که اندرزهای شاهنامه بر من گذاشته بود: در ایران فقط پادشاهان مشروعیت دارند». فرح پانزده ساله که با نگرانی از خود میپرسید: «خدای من، اگر پادشاه ما را تنها میگذاشت چه پیش می آمد؟» نخستین عزیمت شاه را در تابستان 1332 تجربه کرد. شاه و ثریا اما بازگشتند.

 

چگونه حکومت کردیم؟

بخش دوم به ازدواج و دوران اصلاحات و گسترش فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی و دیدار با لایه های مختلف مردم و نیز سفرهای رسمی خارجی و جشنهای دو هزار و پانصد ساله و جشن هنر شیراز و تلاش برای «گفتگوی تمدنها» میپردازد. درباره این «خاطرات» بسیار میتوان گفت. لیکن ما میل داریم به نکاتی بپردازیم که شاید پاسخی به پرسش پادشاه و شهبانو نیز باشد: «چرا؟ آخر چرا؟»

شهبانو فرح نیز از «اصلاحات» دوران شاه که در فرهنگ سیاسی نامی جز این نمیتواند داشته باشد و به راستی نیز سبب تحولات عمیق فرهنگی و اجتماعی بویژه در زمینه حقوق زنان و آموزش شد، به عنوان «انقلاب» نام میبرد که مهمترین پیامد یک انقلاب یعنی تغییرات سیاسی را به دنبال نداشت! به هر حال، این اصلاحات با مخالفت شدید روحانیت روبرو شد: «روحانیون مرتجع از سوی کمونیستها که هدفشان فروپاشی سلطنت بود، پشتیبانی میشدند. پادشاه از «همبستگی نامیمون سرخ و سیاه» سخن گفت. پیش از رفراندم، روح الله خمینی که ما هرگز نام او را نشنیده بودیم، طی نامه ای با همه احترامات به پادشاه، با دادن حق رأی زنان مخالفت کرد. سخن او بازتاب عقیده گروه وسیعی از روحانیون بود».

شهبانو در مورد مجازات خمینی پس از شورش خرداد 1342 مینویسد: «شایع بود که روح الله خمینی محکوم به مرگ خواهد شد. نخست وزیر طرفدار محکومیت او بود. اما رییس وقت ساواک، تیمسار حسن پاکروان که مردی با فرهنگ و هوشمند و انسان دوست بود نزد پادشاه طلب عفو او را کرد. به عقیده پاکروان میبایست سر و صدا را خواباند و به روحانیون فرصت داد تا کم کم اصلاحات را بپذیرند و موقتا به تبعید خمینی اکتفا شود... یکی از نخستین کسانی که پس از انقلاب از سوی خمینی محکوم به اعدام شد، تیمسار پاکروان بود که جان او را نجات داده بود»! اعدام پایوران رژیم شاه در نخستین روزهای پس از انقلاب، با کشتار بقیه مخالفان در سالهای بعد تکمیل شد.

شهبانو فرح سپس به نقش خانواده سلطنتی در «سرنوشت ایران» میپردازد: «در میانه سالهای 1340 یعنی پنج سال بعد از ازدواجم، بالاخره احساس کردم خود را برای خدمت به وطنم یافته ام. و در همین هنگام بود که پادشاه و نخست وزیر جدید، امیر عباس هویدا تصمیم گرفتند مرا به نیابت سلطنت انتخاب کنند. معنای این انتصاب این بود که در صورت فوت پادشاه و در انتظار آنکه ولیعهد به سن بلوغ یعنی بیست سالگی برسد، سرنوشت ایران بر دوش من خواهد بود».

شهبانو تنها در مورد «انتخاب» خود به نیابت سلطنت به «نقش» امیرعباس هویدا اشاره میکند که 13 سال نخست وزیر و رییس دولت بود یعنی مسئول مستقیم اداره کشور در یک پادشاهی مشروطه! ولی پادشاه بر این امر که قانون اساسی پادشاهی مشروطه و حق حاکمیت مردم در ایران رعایت نمیشود، آگاهی داشت زیرا شهبانو مینویسد: «پادشاه مایل بود که کشور بعد از جبران عقب ماندگیهای اقتصادی به سوی دموکراسی پیش برود... او معتقد بود که پیشرفت اقتصادی ایران هنوز به حدی نرسیده که بتواند جوابگوی آزادی کامل در جامعه به سبک غربی باشد». پادشاه میگفت: «مملکت هنوز نیازمند یک دهه ثبات است. اما مایلم پسرم به نوعی دیگر سلطنت کند»! خواننده بلافاصله میپرسد: مگر پادشاه به کدام «نوع» سلطنت میکرد؟! و چرا «سرنوشت ایران» و یک ملت باید بر دوش این یا آن فرد قرار گیرد؟!

خود شهبانو نیز با پادشاه هم عقیده بود: «هنگامی که در داخل و خارج درباره نبود آزادی سیاسی و افکار صحبت میشد، رنج میبردم. چنین تهمت هایی به پادشاه ناروا بود. برای اینکه فرانسه بعد از انقلاب 1789 و یا ممالک متحده آمریکای شمالی وارد مرحله دموکراسی شوند، حدود یک قرن لازم بود. در حالیکه از ایران توقع داشتند که بدون گذشتن از یک مرحله انتقالی، از قرون وسطی به دموکراسی امروزی اروپا برسد».

بحث «توسعه سیاسی یا توسعه اقتصادی؟» سالهاست که در جمهوری اسلامی نیز برپاست. تروریستهای «آبادگران» نیز با شعار «توسعه اقتصادی» به میدان آمده اند. آنچه در گذشته غلط بود، امروز هم غلط است! توسعه سیاسی و اقتصادی در هم تنیده است. جمهوری اسلامی که توسعه اقتصادی دوران شاه را با آنهمه ظرفیتهای مثبت به ویرانی کشاند، امکان ندارد بتواند چیزی جز تخریب بر آن بیفزاید. ولی استدلال هر دو یکیست! همه هنوز دموکراسی را برای ایران زود میدانند بدون آنکه توضیح دهند ملتی که برای توسعه اقتصادی بالغ است، چرا برای توسعه سیاسی بالغ نیست؟! و اصولا چگونه میتوان بدون توسعه سیاسی از مواهب توسعه اقتصادی استفاده نمود؟! پاسخ را در وقوع انقلاب اسلامی و فلاکت امروز ایران می یابیم.

شهبانو به یک گزارش اقتصادی و اجتماعی اشاره میکند که در سالهای 54 و 55 به سفارش پادشاه توسط یک گروه دانشگاهی تهیه شد: «بر اساس این گزارش میان روشنفکران و سلطنت جدایی افتاده بود... پادشاه این گزارش را در اختیار مجریان امور گذاشت. اما آنان این موضوع را به حد کافی جدی تلقی نکردند». مشکل از تقسیم کار بین پادشاه و «مجریان امور» است. نخست، موضوع میبایست برعکس میبود! یعنی مجریان باید همواره گزارش تهیه میکردند و پادشاه مشروطه را نیز در جریان قرار میدادند! دوم، «مجریان امور» که جز رییس اینجا و آنجا بودن و  استفاده از مزایای مقام، اختیاری نداشتند (مثل رییس جمهور خاتمی) به چه دلیل باید «موضوع» را «جدی» تلقی میکردند؟! آنها و نیز مردم چگونه میتوانستند به میدان بیایند، هنگامی که همواره کنار میدان  تماشاچی بوده اند؟! و چرا از اینکه نفرت و خشم مردم به جای اینکه به سوی «مجریان امور» سرازیر شود، گریبان پادشاه را گرفت، باید تعجب کرد؟! شاه زمانی اقدام به گشودن فضای سیاسی نمود که بس دیر شده بود و از این رو «فضای باز سیاسی» نمیتوانست به مضحکه تبدیل نشود. در این خاطرات هیچ سخنی از احزاب «مردم»، «ایران نوین» و «رستاخیز» نیست!

بخش سوم با بیماری پادشاه شروع میشود، با شرح شورش مردم و دودوزه بازی غرب ادامه مییابد و با ترک ایران پایان میگیرد. شاه زمانی دچار بیماری میشود که ایران در اوج شکوفایی اقتصادی بود لیکن به گفته خود شهبانو «بدینسان هنگامی که عده ای از ایرانیان ثروتمند میشدند، وضع زندگی عده  دیگر از مردم در اثر پیشرفت اقتصادی مملکت رو به وخامت میرفت... سخن از ناکامیها و محرومیتهای حاصل از این جهش اقتصادی بود». در اینجا یک اشکال کوچک اقتصادی وجود دارد. در اثر «پیشرفت اقتصادی» همواره وضع عموم مردم بهبود می یابد. وخامت اوضاع «عده دیگر از مردم» نه به دلیل «پیشرفت و جهش اقتصادی» بلکه ناشی از توزیع نا عاقلانه ثروت حاصل از آن بود. ساختار اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مناسب وجود نداشت که بتوان این ثروت را نه در مفهوم کمونیستی، بلکه اتفاقا در مفهوم رایج سرمایه داری توزیع کرد. بر این نابسامانی باید «فساد هزار فامیل» را افزود که شهبانو از آن با واژه «شایعه» و «سوء ظن» سخن میگوید.

در همین بخش و بخشهای بعدی قسمتهایی از گزارش پروفسور فلاندرن را درباره بیماری پادشاه میخوانیم که برخی نکات آن از جمله دست به دست کردن آمریکاییان در انتقال و درمان بیمار بسیار دردناک است. دورویی دولت وقت آمریکا را به روشنی میتوان در این گزارشها دید.

 

چگونه به اینجا رسیدیم؟

بخش چهارم، داستان تلخ تبعید و بیماریست. سلطنت و سپس در طول سالهای بعد بسیاری از مخالفان سلطنت، هر دو، تبعیدی شدند. کشور جمهوری مصر و کشور پادشاهی مراکش با آغوش باز پادشاه و شهبانو را مهمان کردند. فرانسه، سوییس، موناکو، آمریکا و انگلستان آنان را قبول ننمودند. به باهاماس رفتند که حاضر شده بود «فقط سه ماه» آنها را بپذیرد. بعد مکزیک و یک پایگاه نظامی در آمریکا و پاناما و بیمارستانی در نیویورک و در پایان باز مصر. افرادی از دولت دمکرات کارتر حتا آماده بودند شاه را در برابر آزادی گروگانها تحویل رژیم ملایان دهند و آشکارا استعفای وی را از سلطنت شرط معالجه وی قرار دادند! شاید به همین دلیل بود که پروفسور فلاندرن در گزارش خود به این موضوع اشاره میکند که هنگامی که تمامی مدارک پزشکی را در اختیار شاهزاده رضا پهلوی قرار داد، او «به من و همکارانم گفت: هرچه میخواهند بگویند، اما من آنچه را که دیدم، هرگز از خاطر نخواهم برد». شرح  این تبعید و مفهوم دوستی «خارجیان» در سیاست را باید در خود کتاب خواند. در اینجا تنها به جملاتی از دفتر خاطرات شهبانو فرح بسنده میکنیم:

«ما بدون کشور و گمگشته در میان اقیانوس چه می کنیم؟ من روی تپه ای از ماسه در کنار دریا نشسته ام. سکوت حکمفرماست و همه چیز زیبا. خورشید غروب میکند و صدای مرغان دریایی به گوش میرسد. برای بیان تیره بختی خود در جستجوی کلماتی مناسب هستم و در عین  حال از بودن در اینجا احساس شرمندگی میکنم: من از خستگی آن دو مأموری که برای حفاظت من ایستاده اند، ناراحتم. به ایران فکر میکنم و غم و غصه گلویم را می فشارد. چگونه به اینجا رسیدیم؟ مرگ، خون، ترس... و این همه سکوت. هیچ صدایی در مخالفت با این فجایع بر نمی خیزد. کجایند آن روزنامه نویسان، دانشگاهیان، هنرمندان و سازمانهای بین المللی که آنقدر نگران حقوق بشر در ایران بودند؟ کجایند آن دانشجویانی که برای آزادی بیان و دمکراسی رژه میرفتند؟ بیچاره این بچه ها. گویی کفنی سیاه جوانان ما را در بر گرفته است».

در بخش پنجم همه چیز آرام میگیرد. گروگانهای آمریکایی ماهها پس از درگذشت شاه آزاد میشوند. ریگان رییس جمهور جدید آمریکا برای خانواده شاه پیام میفرستد که هرگاه مایل باشند میتوانند در آمریکا اقامت کنند. شهبانو فرح به گفته خودش «بیوه» و «بیکار» شده است. شادی و اندوه خانوادگی ادامه میابد.

امروز پرسش «چگونه به اینجا رسیدیم؟» به یک پرسش ملّی تبدیل شده است! بخشی از پاسخ بی تردید در چگونگی حکومت کردن نهفته است. بی تردید دوران پهلوی نه در مقایسه با رژیم مفلوک کنونی، بلکه اساسا دوران تغییرات شگرف در زندگی اقتصادی و اجتماعی ایرانیان است. اگر نفرت و کینه ملایان نتوانست ایران را به جامعه «طالبان» تبدیل کند، دلیلش را باید در همان تغییرات جست. لیکن فلاکت ایران امروز سبب نمیشود که نظام پادشاهی مسئولیت اشتباهات تاریخی خویش یعنی زیر پا گذاشتن قانون اساسی مشروطه و نادیده گرفتن حق حاکمیت مردم را نپذیرد. اتفاقا همین فلاکت، مسئولیت و دامنه آن اشتباهات را چند برابر میسازد. اگر «مجریان امور» یعنی نخست وزیر و احزاب حکومت میکردند، آنگاه آنها مسئول میبودند و خشم و نفرت مردم مجرای دیگری می یافت. پادشاه و ملکه مشروطه میباید همه ملت از جمله «کمونیستها» را دوست میداشتند زیرا آنان فرزندان ایران هستند! «سرنوشت ایران» نباید بر دوش سلطنت یا نایب السلطنه، بلکه باید بر دوش خود مردم گذاشته میشد! هیچ ملتی هرگز علیه خویش بپا نمی خیزد! حقیقت اینست که اگر ایران پس از انقلاب بهتر از پیش میشد، هم شهبانو فرح خاطرات خود را به گونه ای دیگر مینوشت و هم کتابگزاری ما چنین نمی بود!

مارس 2004

 

| © 2005 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |