the journalist

ژورنالیست

کتابگزاری

 

حزب توده در ترازوی شیرازی

مهدی استعدادی شاد

 

 

 

 

مدرنیته، شُبهه و دمکراسی (بر مبنای یک بررسی موردی درباره حزب توده ایران از آغاز تا سال 1387)

شیرازی

چاپ نخست؛ 1386

نشر اختران؛ تهران

 

 

 

 

1- "مدرنیته، شُبهه و دمکراسی" عنوان کتابی است از اصغر شیرازی. نویسنده، که او را بنام علی آقای شیرازی می شناسیم، از آن دست پژوهشگران دور از جنجال و مولفی متین است. وی در پروژه ای مرتبط به دانشگاه برلن به "بررسی موردی درباره حزب توده ایران" نشسته است.

کتاب فارسی، بی آنکه شناسنامه اثر اصلی به زبان فرنگی یا شرح حالی از نویسنده را در بر داشته باشد، و این نکته ها یگانه ایراد پیرایشی کتاب نیستند، توسط "نشر اختران" در سال 1386 در تهران انتشار یافته است. گرچه الان که یک سال از آن تاریخ می گذرد، تازه در خارج پخش شده و در دسترس قرار گرفته است.

به رغم این غفلت های تقویمی و نیز آن بی اعتنایی رایج به پایبندی در قول و قرار، که در میان جماعت ایرانی مورد توجه بایسته نیست و درنتیجه چنته خالی مان را از مقولاتی چون مُدرنیته و هنجار وقت شناسی و احترام به قول افشا می کند، البته نویسنده جرات کرده تا شکل و محتوایی ایرانی را با سنجه های مُدرن قیاس کند. یعنی سنجش قدیمی ترین حزب سیاسی در ایران معاصر با ملاک های سازماندهی پیشرفته در جهان که دمکراسی باشد.

باری، نویسنده که در جوانی دارای فعالیت سیاسی- اعتراضی و همنوا با "کنفدراسیون دانشجویان ایرانی" بوده، در آن دوران ها، به جریان "نیروی سوم" خلیل ملکی تمایل و با آن حلقه های مرید و مرادی ارتباط داشته که جلال آل احمد همواره بنا می کرده است.

نگارنده این یادداشت، دو - سه نامه دست نویس آل احمد به شیرازی را دیده و خوانده است. نامه هایی که در آنها نویسنده از دوست دانشجوی خود( مقیم آلمان) اطلاعاتی را درباره وضعیت غرب و فعالیت دانشجویان ایرانی خواستار شده است. (یعنی همان آل احمدی که قلم عصبی، نثر چکشی و روایت های تلگرافی داشت و به پیامد تحقق آرزوهای ذهنی اش فعلا کاری نیست).

از این حشر و نشر با آن قلمزنی عاصی گذشته، علی شیرازی از کمیاب فعالان سیاسی آن نسل لعنتی است که توجهی به فرهنگ ایرانی و علاقه ای به ادب فارسی داشته است. توجه و علاقه ای که بعدها وی را همراهی کرده است. شیرازی با اینکه نویسنده بوده است، با سابقه عضویت در کانون نویسندگان، اما به خاطر خصوصیت گوشه گیری خونسردانه در مباحث فعلیت دار اندیشه ورزان ایرانی چنان که باید شرکت نکرده است.

آن بررسی گوشه ای از قانون اساسی جمهوری اسلامی توسط وی، به زبان فرنگی است و در فضای زبان فارسی طنین نیافته است. با این حال یاد مطلبی از وی را نباید ساکت گذاشت. مطلبی که در نشریه "الفبا"ی ساعدی در پاریس انتشار یافته و به بررسی موضوع انقلاب از دیدگاه مارکس و انگلس نشسته بود. البته این مطلب در محافل چپگرایان اهل مطالعه آن سالها واکنش برانگیخت و اینجا و آنجا پاسخ هایی گرفت.

به هر حالت کمبود مداخله شایسته و بایسته شیرازی در فضای اندیشه ورزی ایرانی را باید در گرفتاری های شغلی و پروژه های دانشگاهی وی جستجو کرد.

به واقع اگر شیرازی کار دانشگاهی خود را در ممالک دیگری به ویژه در ایالات متحده امریکا پی می گرفت، آثارش پژواک وسیع تری در میان ایرانیان می داشت.

چنانکه سالها است استادان ریز و درشت دانشگاه های اتازونی، وقتی به مسایل ایران توجهی نشان می دهند، به سرعت از برکت استقبال کتاب خوانان ایرانی بهره مند می شوند و کتابشان فوری در بازار ایرانیان عرضه می گردد.

شیرازی بدین ترتیب چوب فضای بسته دانشگاه های آلمان را خورده است که مثل حوزه های دیگر جامعه خاک بر سرش به خارجی، حتا اگر صدسال در آن کشور زیسته باشد، امکان بال و پر گشایی نمی دهد.

البته شیرازی اهل ریسک کردن و آبرو گرو گذاشتن هم نبوده است تا مانند برخی از اروپا تحصیلکردگان کرسی مُدرسی برای خود در ایران دست و پا کند و به نهضت کتاب سازی مسلسل وار بپیوندد.

به هر حال موضوع بررسی در تاریخ اندیشه و سیاست و فرهنگ و بازار ایرانی کم نیست. موضوع هایی که درباره شان دانشجوی بیچاره به جمع آوری فیش و نگارش یادداشت می پردازد تا سپس استادان به ارایه پژوهش های مُشعشعانه برسند. به راستی نزد چنین استادانی می شود آبونمان شد. چون در ماه آینده به حتم اثری از ایشان روانه بازار خواهد شد.

باری، همانطور که ضمنی یادآور شدیم شیرازی این عاقبت بخیری را داشته که در کارگاه تئوری سازی برای جامعه ایرانی همدست نشده باشد. او نظیر آن استادان نورچشمی نیست. استادانی که مدام مدعای ارایه آخرین نظریه راهگشا برای همگان را در بوق و کرنا کرده  و بی خبر مانده اند از لزوم شرکت عموم در فرایند شکل گیری خردمندی. آری، از این دسته استادان کم نداریم که یکیش هم زیادی است.

 

2- همزمان با دوره ای که برخی از روشنفکران محافظه کار اروپایی ازپیدایش جامعه های توده زده خبر می دادند و ترس و وحشت خود را از جابجایی کیفیت با کمیت اعلام می کردند( نمونه اش: اورتگا ی گاست در اثر "عصیان توده ها" )به مهرماه 1320(1941) حزبی در ایران از سوی مدعیان ترقی خواهی و مردم دوستی تاسیس می شود. حزبی که هم برای ایز گم کردن و دور زدن ممنوعیت حزب کمونیست ایران به سال 1310(1931) و هم در انطباق با رهنمودهای کمینترنی، نام خود را " حزب توده ایران" می گذارد. بعد از این ابتکار، تاریخچه حزب نشان می دهد که مبتکران دیگری در صفوفشان نبوده است. زیرا سران حزب به مشکلات اجتماعی و به بسیج مردمان برای یافتن راه حل و بهبودی اوضاع همچون وسیله دستیابی به قدرت سیاسی نگریسته اند. یکی از نمونه های خرد ابزارگرایانه در صحنه اجتماعی. بدین ترتیب آن پدرخواندگان چپ، با گذشت ایام، به دام محافظه کاری افتاده و با دوری از لزوم ابتکار به روندی قهقرایی گرفتارشده اند.

شیرازی در کتاب "مُدرنیته، شُبهه و دمکراسی" در واقع تاریخچه همین سازمان یابی را به بررسی می نشیند که در ایران معاصر بدعت گذار حزب سازی بوده است.

سازمان یابی افرادی با مدعای عدالت خواهی و با سرگذشت چند نسل فداکار و نیز با یک پرسش همیشه همراه که، در فرجام، آن عدالت جویی و فداکاری به کمک کی و کجا آمده است؟ آیا ایران و مردمش در این میان بهره ای داشته اند؟

در کتاب 501 صفحه ای، با در نظر گرفتن منابع و نمایه اش، شیرازی به تاریخچه ای توجه کرده که از 1320 تا 1378(همانطور که روی جلد کتاب آمده) تداوم داشته است.

در قسمت اصلی (یا میانی) کتاب، گزارش نظریه پردازی و رفتار اولیای امور حزب توده را شیرازی بطور مفصلی آورده است. آن هم با به دست دادن آدرس منبع های مُندرج و سرچشمه های بررسی شده. البته در جاهایی نیز خواننده را به گفتگوهای شفاهی خود با افراد حواله داده که این تا حدی از مستند بودن روایت کاسته است.

در زمینه بازتاب کنش یا واکنش حزب، اشاره های سنجش گر به رُخدادهای تاریخی و پیامدهای شان دقت دارند و فراگیرند. اما آنجا که گزارش حال و هوای نظریه پردازان حزبی( نمونه احسان طبری) را می نگارد، شیرازی نقد و عیارسنجی خود را با خواننده در میان نمی گذارد. بدین اکتفا می کند که برخی از توجیهات طبری را یادآور شود. وی بدون تاویل حرف و عمل ایدئولوگ حزب، که برای برخی از افراد در قدیم و بی خبر مانده هنوزعقل کُل محسوب می شود، بی مجادله می گذرد.

از این کمبود گذشته، آنجایی که به بررسی انشعاب های جور واجور و دگرگونی نظری اعضا سابق حزب در پس انقلاب اسلامی و در خارج می نشیند، یک نکته مُهم را از قلم می اندازد. آن هم این نکته که چه میزان چشمگیری مطلب و تلاش نظری در نقد ایدئولوژی سوسیالیسم واقعا موجود (یا مارکسیسم روسی) و در افشای رفتار حزب توده پدید آمد. مطالبی که در نشریات و دست نوشته های ایرانیان تبعیدی، از پس انقلاب بنیاد گرایان اسلامی، انتشار یافتند. از تاثیر (یا هنایش) این روشنگری ها نباید شیرازی بی اعتنا می گذشت که با تاخیری یک دهه ای برخی از عناصر جداشده از حزب توده را به سوی گُفتمان جدیدی سوق دادند. گروه بندی بعدی توده ای ها، که نام های متفاوتی بر خود گذاشتند و در فضای سیاست ورزی خارج از کشور بطور متناوب و برای مدتی به جمع مخالفان رژیم اسلامی می پیوستند، بدون آن تغییر گُفتمان و روشنگری ها نمی توانست به وجود بیاید.

باری، آن گُفتمان جدید حاصل رشد حکمت سیاسی در جهان غربی بود که ایدئولوژی زدایی را مبنا داشت و دستیابی به قدرت را به هر وسیله ای توجیه نمی کرد.

با اینکه توجه شیرازی به تحول ایرانیان دست اندرکار حکمت سیاسی در این دهه های اخیر کافی نیست، اما از انصاف نباید گذشت که وی برای برائت خلیل ملکی  از اتهامات واهی روسوفیل های ایرانی مایه گذاشته است.

در ضمن واژه روسوفیل به معنای شیفتگان منافع روسیه و ذهنیت مارکسیسم روسی به نظرم از کلمه "سوویتیستی" که شیرازی در کتاب خود به کار برده رساتر و واقعی تر است.

در اینجای بررسی می شود وفاداری شیرازی به دوران جوانی و آرزوهای مربوطه اش را شناخت. در ضمن یادکردنی است که بررسی شیرازی با فاصله انجام گرفته و از هیجان آفرینی و وشعاردهی دور مانده است. البته این نکته ای از متدولوژی درست است که از یک بررسی ارائه شده به دانشگاه با استاندارد غربی انتظارش می رود.

با این حال آنچه برای نگارنده یادداشت حاضرمسئله ساز است، همانا صغرا و کبرا چیدن نظری نویسنده در پیش گفتار مفصل کتاب است. آنجایی که شیرازی در تعریف مفاهیم اصلی پژوهش خود، یعنی مُدرنیته و نیز مفهوم شُبهه که بیشتر به واژگان زبان معرب سنتی مربوط است، پیگیر نیست. شیرازی که مفهوم مُدرنیته برآمده از سنت ادبی و فرهنگی قرن نوزده اروپا را ملاک سنجش گرفته نه تنها برداشت خود از این مفهوم را مطرح نمی سازد بلکه کاربرد جامعه شناسانه آن در علوم سیاسی را هم روشن نمی سازد. از اینها نارساتر آن وقتی است که مفهوم کُلی "دنیای مُدرن" را در نوشته جایگزین  مفهوم مُدرنیته می سازد و بدین ترتیب از وفاداری به عنوان کتاب خود عقب نشینی می کند.

در حالی که با اشاره ای اجمالی به متفکرانی چون ماکس وبر، یورگن هابرماس و اولریش بک، همچون نمونه هایی از بحث های مطرح درباره مُدرنیته در فلسفه و جامعه شناسی، می توانست این فقدان را جبران کند. هم چنین اگر اعتنایی می داشت به بحث بودریار فرانسوی در مورد مفهوم "وانمود" مجبور نمی شد آنقدر از کلمه توی ذوق زننده "شُبهه" استفاده کند که دین مداران اسم جمعش (شَبهات) را در مورد انجام نادرست دستورات دینی بکار می برند.

شُبهه که در فارسی همانا معادل گمان ناروا و دودلی را دارد، در سپهر نظریه پردازی آنقدر تاب و توان ندارد تا توضیح دهنده دیدگاه نظری و رفتار عملی رؤسای یکی از مُهم ترین حزب های خاورمیانه باشد که در کشاکش سیستم جهانی مبتنی بر دو اردوگاه سیاست مداری(در مرکز مسکو) و اقتصاد مداری( در مرکز نیویورک) زندگانی کردند و تلف شدند.

از این گذشته آن جایی که شیرازی ادبیات مُدرن فارسی و بالطبع دست اندرکارانش را در زمینه خلاقیت فرهنگی لحاظ نمی کند تا خواننده را با نمونه ای از مُدرنیته ایرانی شده آشنا سازد، می تواند دلخوش باشد که سه ملاک تقلید و اعتراض و اقتباس اش برای بازشناسی رویارویی ایران و غرب کافی است. منتها دلخوشی وی در واقعیت تاریخی آن رویارویی زیاد با دوام نخواهد بود. زیرا روشنفکران سپهر سیاست، حتا به رغم دوری از کتاب و اکراهشان از مطالعه آثار ادبی و نقدشان، در فضای داد و ستد بینامتنی (یا بین الاذهانی به قول قدیمیها) زبر تاثیر تحول ادبیات مُدرن بوده اند.

 

| © 2001-08 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |