|
|||
|
کتابگزاری |
|||
|
ترس، دمکراسی و آزادی درونی مهدی استعدادی شاد
◊ Pathologien der Vernunft; Geschichte und Gegenwart der kritischen Theorie (آسیب شناسی خرد ؛ گذشته و حال تئوری انتقادی) ◊ Axel Honneth (آکسل هونت) ◊ Suhrkam Taschenbuch (نشر کتابهای جیبی زورکامپ) ◊ Deutschland;2007 (آلمان؛ 2007)
جمله های بالا، بخشی از مقاله ای هستند که هونت در کتاب جدید خود (درد یا آسیب شناسی های خرد) انتشار داده است. نویسنده ی کتاب که به بررسی گذشته و اکنون "تئوری انتقادی" نشسته، همان طوری که از بخش دوم عنوان اثر برمی آید، یازده مقاله ارائه کرده است. در مقدمه ی این مجموعه مقاله، هونت قصد خود را بررسی اعتبار کنونی برنهادهای تئوری انتقادی عنوان می دارد. این که چه بازاندیشی نکته بینی جدیدی برای شناخت دگرگونی های پدید آمده در دهه های اخیر لازم است. وی بررسی خود را در پرتو برداشت زیر انجام می دهد: به رغم شکل های متفاوت بیان موضوع و دیدگاه، کلیه متفکران مکتب فرانکفورت بدین مسئله باور داشتند که جامعه بشری در تاریخ جدید با خردی همراه بوده که از آسیب های اجتماعی رنج برده است. آکسل هونت که در پی بازنشستگی یورگن هابرماس چند سالی است رئیس "مؤسسه پژوهش های اجتماعی" فرانکفورت شده، به انتشار چندین و چند نوشته درباره ی مشکل رایج جامعه غربی پرداخته است. یکی از این موضوع ها، سنجش پدیده ی شیئ شدگی در روابط انسانی است. یعنی آن چه سابقه ی بررسی اش فرای نوشته های نسل اول مکتب فرانکفورت (هورکهایمر، و آدورنو و...) رفته و به آثار گئورگ لوکاچ و کارل مارکس می رسد. موضوع دیگر، شناخت تلاش فاعل شناسا (سوژه) برای تثبیت معیار زیر است که متر و اندازه ی بهبودی اجتماعی همانا به رسمیت شناسی مقام انسان در ارتباطات جامعه و نهادهای مربوطه است. هونت مسئله و الزام حرمت گذاری فرد را هم در زمینه ی حکمت نظری، آن جا که تحول "فضای میان ذهنی" را می سنجد و هم در گستره ی حکمت عملی، آن جایی که ابزارهای عدالت جویی را از دیدگاه کارکردی سبک و سنگین می کند، مورد توجه قرار داده است. هونت که نماینده ای از نسل سوم مکتب فرانکفورت به شمار می رود، سراغ نکته هایی رفته که بازبینی و یادآوری شان به تداوم حیات تئوری انتقادی کمک می کند. این نوشته ها به قصد امروزی ساختن درک و دریافت دیروزین مکتب نظری است که روزگاری در چالش با مارکسیسم مبتذل پا گرفت. در این جا یکی از اعضای جریان تئوری انتقادی میل خانه تکانی و غبارروبی دارد. به رغم سنت اندیشه ی هگلی (آن هم پیروی چپ گرایانه از آن سنت) که در پس زمینه ی جهان بینی نسل های مکتب فرانکفورت زنده است، هونت کتاب خود را با مقاله ای درباره کانت آغاز کرده است. نام مقاله را"انکارناپذیری پیشرفت" گذاشته و در آن، در کنار اشاره ای کوتاه به فلسفه تاریخ والتر بنیامین، به بررسی حکم و داوری کانت پیرامون رابطه ی اخلاق و تاریخ پرداخته است. دلیل نگریستن به آثار کانت را هونت، برای خود و زمانه ی جاری، در اهمیت فرضیه پیشرفت و روند رو به تحول بشریت دانسته است. آن هم از منظر فیلسوف تاریخ بین. در این رابطه به بازسازی برداشت کانتی از روند رو به بهبودی تاریخ می پردازد و نگاهی می کند به استدلال وی برای اثبات نظرش. مقاله "انکارناپذیری پیشرفت" با نقل قولی از کنانت (مندرج در نوشته ی "جدال دانشکده ها") شروع می شود. در گفتاورد یاد شده، کانت به مسخره کردن آن دسته راویانی برمی آید که مدعی بیان حقیقت تاریخی هستند. تمسخر و کنایه ی کانتی آن پیامبران، سیاست مداران و روحانیونی را دربرمی گیرد که در گذشته ها همواره ادعای بازشناسی سقوط آداب و رسوم اخلاقی داشته یا فروپاشی فرهنگی - سیاسی آتی را پیش گویی کرده اند. در نگره ی هونت، کانت دو تا سه استدلال اقامه کرده تا درستی برداشت زیر را ثابت کند: این که تاریخ بشری در کلیت خود فرآیندی بوده که هدف بهبودی و پیشرفت را داشته است. برنهاد کانت مبتنی بر این درک و دریافت است که خرد انسانی نمی تواند بدین امر رضایت دهد که بین قلمروی قوانین طبیعی و قلمروی آزادی اخلاقی، دره ای فاصله باشد. ما دارای نفع شناخت شناسانه ای هستیم که قوانین پدیدارهای جهان را تعریف کنیم. تعریفی که در راستای عملکرد خودآفرینی و تحقق بخشیدن به انسان باشد. کانت، برای فهم منظور خود، مثال این همانی بهبودی و ترقی خواهی با ایده حقوق بشر و حقوق شهروندی را یادآور می شود تا فرایند پیشرفت را توضیح دهد. این همانی که در شکل رفرم (احکام زمانه سلطنت فریدریش دوم در آلمان) و در شکل انقلاب (طرح قانون اساسی در جمهوری فرانسه) خود را نشان داده است. بدین ترتیب در تاریخ جامعهی انسانی مراحلی از فرایند پیشرفت با پشت سر گذاشتن برده داری، با سرنگونی رژیم های استبدادی و نیز با براندازی هر گونه نظام سیاسی که حقوق فردی را محدود سازد، رخ نمایی کرده است. آن نتیجه ای را که هونت از روند استدلالی کانت برای مخاطب خود نمایان می سازد، در این نکته است که راه تاریخی بهبودیابی نه بر حسب مستوره تقدیرگرایی دینی بلکه بر اساس رشد آموزش بینی انسان طی شده است. هونت پس از پرداختن به پیش زمینه ی تاریخی بحث خود، که در مقاله ی نخستین اتفاق افتاد، در مقاله های بعدی سراغ نسل های پیشینی نظریه انتقادی می رود. در این سراغ گرفتن ها است که ما با درک و دریافت او از میراث هنوزمعتبر مکتب فرانکفورت در زمانه جاری باخبر می شویم. وی هم چنین، در تبارشناسی ایده ی نقد و انتقاد، به بررسی برداشت هورکهایمر و هابرماس از لزوم نظریه پردازی مینشیند. نظریهپردازی که به واقعیت نامطلوب اجتماعی و اهمیت خرد برای بهبودی وضع پرداخته است. سپس با سنجش نگرش آدورنو به عدالت خواهی و نیز نقد تلقی بنیامین از خشونت ، از حیطه ی جامعه شناسی فلسفی بیرون آمده و سراغ روان شناسی اجتماعی را می گیرد. حوزهی علمی که در آن فروید نقش تأثیرگذاری داشته است. از یاد نبریم که یکی از انگیزه های اصلی اعضای مکتب فرانکفورت در روند نظریه پردازی خود، روندی که از دهه ی دوم قرن بیستم میلادی شروع شده است، تلفیقی از دیدگاه فرویدی و مارکسی بوده تا دستیابی به شناخت ژرف تر از انسان و جامعه اش هموارتر گردد. هونت پس از آن که درک و برداشت فرویدی پیرامون ارتباط انسان با خود را بررسی کرد، در مقاله های 8 و 9 کتاب خود به سنجش مقوله ی "ترس در سیاست" و نیز به رابطه ی "دمکراسی و آزادی درونی" می رسد. این دو مقاله در گزارش حاضر نقش محوری خواهند داشت. از آن رو که خواه ناخواه با بغرنج ها و مسایل جاری ما شباهت هایی دارند و در ضمن به سرگذشت متفکرانی می پردازند که برای فارسی زبانان در زمره افراد شناخته شده ی مکتب فرانکفورت نیستند. به واقع امروزه ترجمه ها و تألیفاتی به زبان فارسی کم نیستند که دیدگاه های هورکهایمر، آدورنو، مارکوزه و هابرماس را معرفی کرده اند. در مقاله ی نهمی، با عنوان "دمکراسی و آزادی درونی"، تجلیل و تقدیر هونت از الکساندر میچرلیش را می خوانیم که سهم چشم گیری در گسترش تئوری انتقادی داشته است. این سهم را نویسنده یاد شده نتیجه صبوری، استواری و آمادگی فهم میچرلیش دانسته که از متفکران نادر سده ی بیست آلمان در زمینه روان شناسی اجتماعی بوده است. شخصیت نظری که کاری جز فهم دگرگونی ساختار روانی افراد در زندگانی نداشته است. از نظر هونت، تجزیه و تحلیل های میچرلیش (بین سال های 1975 - 1955) آن دگرگونی روح و روان آدمی را در سرمایه داری متأخر خاطرنشان ساخت. مطالعه ی کشفیات پژوهش های روان شناسی اجتماعی، تیزبینی را به میچرلیش بخشید تا وی نخستین کسی باشد که برآمد عارضه هایی نظیر گسترش اعتیاد به مواد مخدر و رانندگی جنون آمیز در جاده ها و خیابان ها را هشدار داد. در تداوم تجزیه و تحلیل های اجتماعی میچرلیش، هم چنین می توان از اشاره او نسبت به رشد گرایش "کودک و بچه شدن" جمعی و نیز شکاف فزاینده میان مسایل جنسی و کام جویی (اروس) باخبر شد. این مشاهدات میچرلیش بوده که برای اولین از دگرگونی ساختار بالغ شدن افراد و از گسترش ناگهانی تمایل به جراحی پلاستیک گفته است. با تکیه بر چنین کشفیات و گمانه زنی ها در زمینه ی روان شناسی اجتماعی است که میچرلیش، در پیشتازی نظری خود، مفهوم "غیر واقعی شدن" شهرها را به کار برده است. هم چنین هونت بر گرایش نظری نزد میچرلیش انگشت تأکید می گذارد که پیش از آن، یعنی در بررسی دیدگاه فرانتس نویمان پیرامون رابطه ی ترس و سیاست، به اهمیتش اشاره کرده است. این که میچرلیش در زمره هواداران متعصب فروید نبوده است. تعصبی که مانع می شده دیدگاه فرویدی را با تحولات جدید روان شناسی انسان همراه سازد. از این گذشته آن جایی که میچرلیش، بر خلاف همکاران و روح زمانه، در سنجش خود هدف و انگیزه ای سیاسی - اخلاقی را در نظر داشته به زعم هونت قابل قدردانی است. هدف و انگیزه ای که برای اراده به رهایی عمومی نقش ترغیب کننده ای داشته است. در تمامی نوشته های وی، هر چقدر هم که موضوع ها و پدیده های مورد بررسی متفاوت بوده اند، همواره شناخت و لزوم رسیدن به آزادی درونی مطرح شده است. آزادی درونی که چیزی نیست جز تولرانس و مدارا با عناصر عجیب و غربی در زندگی روحی خود آدم. این کنار آمدن با عناصر ناشناخته درون روح و روان را میچرلیش، در تحلیل نهایی، کلید گشایش کار دولت قانونی دمکراتیک (demokratischer Rechtstaat) و تداوم حیاتش می داند. به واقع فهم رابطه میان خودشناسی فردی با فرهنگ سیاسی درونی ترین انگیزه آثار میچرلیش را تشکیل می دهد. در این جای مقاله ی بررسی دیدگاه میچرلیش، هونت گریزی می زند به نقش فرانتس نویمان در یادآوری لزوم ترس زدایی برای سیاست دمکراتیک. این در حالی است که نویسنده ی کتاب "درد یا آسیب شناسی های خرد" مقاله هشتم خود را به سبک و سنگین کردن آخرین مطلب فرانتس نویمان اختصاص داده بود. هونت در آغاز "بررسی نقطه های قوت و ضعف تشخیص درد فرانتس نویمان" این نکته را اعلام می دارد که مطلب "ترس و سیاست" نویمان در پی همراه سازی عدالت سیاسی با دردشناسی اجتماعی است. به واقع نویمان، در میان عناصر نسل اول مکتب فرانکفورت، بیش تر از بقیه بر مسایل حکمت سیاسی زمانه ی خود متمرکز بوده است. کسی که پیش شرط اساسی پیدایش فرد خود بنیاد و مستقل را در میل آزادی از ترس تعریف می کند. در این جا هشدار وی نسبت به مکانیزم های هیجان زدگی است که می توانند در انسان انبار شده و شکل های مختلف ترس روان نژندانه (نئوروتیک) را به وجود آوردند. منتها هونت ضعف بررسی نویمان را در دو نکته میبیند. نخست این که نویمان از دامنه ی تجزیه و تحلیل کلاسیک فروید پا فراتر نمی گذارد. و دوم آن که بررسی نویمان فقط با پدیده ی ناسیونال سوسیالیسم دست و پنجه نرم کرد و ویژگی سایر نظام های توتالیتر را در نظر نگرفت. گر چه هونت، در اشاره به نقطه های قوت مقاله ی نویمان، هم توجه وی به پژوهش در قلمروی فراموش شده ای از جامعه شناسی روان انسانی را قابل یادآوری می داند و هم آن تمایزی را که وی میان معناهای مختلف ترس و معیارهای بررسی اش قایل شده است. هونت در مسیر شناخت گفته ی نویمان پیرامون مفهوم ترس روان نژندانه ی انسان که متکی بر برداشتی فرویدی از قضیه است، الگوی دیگری را مطرح می کند. چرا که در برداشت فرویدی، ترس ناشی از افزایش غریزه ی بیولوژیک انسانی است و نیز تلاشی که انسان برای سرکوب آن روا می دارد. بگذریم که آن همه کش و قوس برزخی در چارچوب نگرش فرویدی به صورت سرنوشتی حتمی و اجتناب ناپذیر برای انسان درمی آید. سرنوشتی که هیچ راه فراری برای انسان باقی نمی گذارد. در مقابل چنین تصور تقدیرباورانهای، هونت "نظریه رابطه با ابژه (موضوع)" (objekbeziehungstheorie) را مطرح می سازد. نظریه ای که علت بروز تمام اشکال ترس را برای انسان در موقعیت های پیشینی می بیند که در آن ها رابطه ی بین الاذهانی به مخاطره افتاده است. چنان که این مسئله، به طور نمونه، به هنگام جدا شدن فرزند از مادر (هم چون اولین شخص مورد ارجاع آدمی) صورت می گیرد. در این جا هونت به دو شیوه پشت سر گذاشتن کابوس جدایی اشاره می کند که از سوی معتقدان به "نظریه رابطه گیری با موضوع مطلوب" مطرح شده است. شیوه اولی را واکنش اکنوفیل (Oknophil) می خواند. واکنشی که در صورت رابطه ای ترسناک با موضوع محجبوب به وجود می آید. و شخص ترسخورده هموراه در پی ارضای هوس اسارت و بیزاری از نبود یاری است که به آدم احساس ایمنی داده است. شیوه دومی همانان واکنش فیلوباتیش (Philobatisch) نام می گیرد که شکلی از جستجوی سریع برای جایگزین سازی موضوع محبوب است. این واکنش در پشت سر خود این میل را نهفته دارد که انسان با از دست دادن یار، مدام دچار وسوسه ی یارگیری جدید باشد. در این جا هونت این اشاره را کرده که در "نظریه رابطه با ابژه (موضوع)" نه فقط به علت ترس های "غیرعقلانی" انسان پی می بریم بلکه هم چنین درمی یابیم که در روند تکامل و بزرگ شدن کودک شکل های مختلفی از واکنش برای غلبه بر ترس ناشی از حس ناامنی به وجود می آید. از دیدگاه هونت، نویمان با وجود تکیه بر الگوی فرویدی توضیح رانش (غریزه ها) انسانی تا به این حد دچار اشتباه نمی شود که تمامی صورت های پیدایش گروه بندی های اجتماعی را نتیجه مکانیزم ضمیر ناخودآگاه و در اثر این همانی لیبیدویی بخواند. از این گذشته میان دو شکل این همانی انسان با جماعت تفاوت قایل می شود. از این شکلها، یکی گروه کوچک تعاونی را می سازد و دومی گروه انبوه توده ها را. در این میان فقط گروه بندی دومی است که دنبال رهبر و پیشوا می رود. هم چنین عارضه ی امحای نیروی انسان و بی ابتکار ماندنش نیز فقط در شکل دوم گروه بندی و جنبش توده ای پیدا می شود. بدین ترتیب پیدایش سرخوردگی و خودخوری در آدمی که هم چون "حالت غیر عقلانی" خوانده می شود، زمینه ساز گروه بندی پیشواپرستی است که وجود خود را با "تهدید دشمنان خیالی" توجیه می کند. نتیجه ای که هونت از بررسی مقاله "ترس و سیاست" نویمان می گیرد، در این نکته خلاصه می شود که دولت قانونی دمکراتیک باید وظیفه خود بداند که مانع رشد ترس های پریشان ساز در میان شهروندان خود شود. این کار از جمله در آن امنیت حقوقی است که دولت تداوم وجودش را برای شهروندان تضمین می کند.
|
|||
|
| © 2001-08 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |